بیش از هشتاد سال از عمر او گذشته است اما حتی در بستر بیماری سرزنده و پویا و با شور از گذشته ها سخن به میان می آورد و صمیمانه با کاربر سایت (صفا)سرگذشت خودرا در میان می گذارد.
مبلغی مشهور در بهائیت بودم که مرا هم پایه آیه الله بروجردی می خواندند اما تحقیق و پژوهش مرا به سوئی دگر کشانید...
تجلیل دوباره از صبحی
اما عبدالبها به فراست مطلب را دریافته و متوجه شک و تردید صبحی شده تصمیم می
گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عکا دور کند و به بهانه تبلیغ به نقطه
ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد که همه شک ها در او ذوب شود و
خلاصه نمک گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و
موقعیت استثنائی که پیدا نموده دست از بهائیت نکشد... لذا او را فرا می خواند و به
بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می کند و با الفاظ سرشار از تجلیل بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:
" هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت پر طراوت گرد.! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن ...و علیک البهاء الأبهی .عبدالبهاء: عباس. "
براستی چه شد که او به همه این اعتبار و منزلت و مقام ، پشت کرد و دست از آئین بهایی کشیدو خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام وآزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟
آیا عقلش معیوب گشته بودکه چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر
خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب
بنشیند؟ کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود...
رشته سخن را به دست خود او می دهیم:
"...به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم...