 |
|
|
فعلا: 6 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.
شما میتوانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.
| |
|
|  |
مقاله ای از "فرید":
جناب آقای "فاران دوستی" در مقام بررسی سخنانی که توسط "جناب دکتر سید محمد کاظم احمدی، محقق گرامی حوزه ادیان"، "در دومین نشست بهائیت تکاپوی نوین تشکیلاتی و تبلیغی" عنوان شده بود، مقاله ای را تحت عنوان "عجب ضربه ای!" تنظیم فرمودند. در آن نوشتار مسائل مهمی مورد اشاره قرار گرفت که علاوه بر گفتگوی مذکور در مواضع دیگر نیز مورد بحث و بررسی واقع شده بود. لذا جا دارد که فرصت حاضر را برای انجام گفتگویی محققانه غنیمت شماریم، و از آن در جهت روشن سازی بیشتر واقعیت ها بهره گیریم. ذکر این نکته لازم است که بررسی دقیق برخی مسائل تاریخی که در یادداشت آقای دوستی به آنها پرداخته شده، محتاج بهره گیری از مدارکی است که اعتبار آنها ممکن است توسط دوستان بهائی زیر سوال برده شود، حال آنکه در نوشته ی حاضر سعی بر آن بوده که حتی الامکان مدارک مقبول این دوستان مورد استفاده قرار بگیرد. لذا ناگزیر از بررسی مطالبی که به بعضی نقش های سیاسی و تاریخی بهائیان در گذشته ی ایام مربوط می شده صرف نظر شده است.
1- در باب نماز نه رکعتی کتاب اقدس:
جناب دوستی فرمودید:
"به زعم بنده این هم سرچشمه از همان سنت الهی می گیرد که در همه ادیان جاری و یک شکل است پیامبری که ظهور می کند در ابتدای امرش برای آنکه مؤمنان دیانت پیشین هنگامی که به دین جدید می گروند دچار مشکلاتی از نظر ذهنی و عبادتی نگردند شکل جدید عبادت را به دنبال و در راستای عبادت دین گذشته می آورد تا زمانی که این مؤمنان آمادگی ذهنی پیدا کنند و دیانت جدید پایه هایش استوار گردد آنوقت است که شکل و فرم عبادت مختص دین جدید مطرح و بیان می شود ... در دیانت بهایی نیز چون پیروان این آئین در ابتدای ظهور اکثراً علما و روحانیون مسلمان بوده اند و ایشان به خواندن نماز به شکل رکعتی عادت داشته اند پس در ابتدا نماز 9 رکعتی عنوان شد ولی پس از آنکه دیانت بهایی استقلال و استواری خود را پیدا کرد و مؤمنان آمادگی ذهنی و شناخت از دیانت جدید را پیدا کردند نماز 9 رکعتی جای خود را به نمازهای سه گانه مذکور داد."
آقای فاران، به فرموده ی شما علت نازل شدن نمازی که کتاب اقدس به آن فرمان داده است، ایجاد آمادگی ذهنی برای گروندگان نخستین آیین بهائی بوده است. این سخن مستلزم آن است که لااقل تا مدتی این نماز نزد بهائیان مورد اجرا و عمل قرار گرفته باشد. خواستم بپرسم آیا شما دلیل یا نشانه ی خاصی مبنی بر این که روزگاری هر کدام از بهائیان به حکم نماز کتاب اقدس عمل کرده اند در اختیار دارید؟
به خصوص که شواهد موجود نشان می دهد نماز نه رکعتی کتاب اقدس نه تنها توسط علما و روحانیونِ مورد اشاره ی شما خوانده نشده، بلکه جناب عبدالبهاء نیز از شرایط و احکام آن اطلاع روشنی در دست نداشته اند. جناب عبدالبهاء با وجود آن که حائز مقام تبیین و تفسیر آیات در دیانت بهائی هستند، آنجا که در مورد آیات مربوط به نماز نه رکعتی، که کتاب اقدس بدان فرمان داده از ایشان سوال می شود، به جای پاسخ دادن و شرح و تبیین آیات و احکام مربوط به آن، سخن از سرقتِ صورت این حکم به میان آورده و خطاب به جناب میر علی اصغر اسکوئی فریدی می فرمایند:
"ای ثابت بر پیمان در خصوص صلوة تسع رکعات سؤال فرمودهاید آن صلوة با کتبی از آثار در دست ناقضان گرفتار تا کی حضرت پروردگار آن یوسف رحمانیرا از چاه تاریک و تار بدر آرد اِنَّ فیهذا لحزنٌ عظیم لعبدالبهاء منحصر بآن نه جمیع امانات اینعبد را مرکز نقض سرقت نموده جمیع احبّا در ارض اقدس مطّلع بر آن تاللّه اِنَّ عبدالبهاء یَبکی دَماً من هذه المصیبة العظمی و یتأجّج فی قلبه نار الجوی بین الضّلوع و الأحشاء و انّ فیهذا لحکمةً بالغةً فسوف یُظهِرُها اللّهُ للاحبّاء. امّا صلوةهای ثلاثه دیگر نیز ناسخ است هر یک معمول گردد مقبول شود و صلوة قبل از آفتاب جائز و علیک التّحیّة و الثّناء. عع" (گنجینه حدود و احکام، صفحه 32 و 33)
به هر حال به نظر می رسد که این نماز نه تنها توسط بهائیان اجرا نشده است، بلکه حتی یک بار توسط جناب بهاءالله نیز اقامه نشده، تا جناب عبدالبهاء – که شارح احکام کتاب اقدس هستند – آنرا از جمال مبارک دریافت کنند و برای مردم بازگو نمایند.
و راستی به نظر شما اگر خداوند جناب عبدالبهاء را به عنوان جانشین جناب بهاءالله تعیین فرموده، و او را از واقعیت احکام خویش مطلع نموده، چرا جناب عبدالبهاء باید بجای آن که پرسشِ سوال کننده را در مورد نماز پاسخ داده و فرمان کتاب اقدس را توضیح بدهند، تنها بفرمایند پاسخ سوال تو را متاسفانه پیش از این به سرقت برده اند، و من نیز از این ماجرا اندوهناکم و بلکه خون گریه می کنم و منتظرم تا کی خدا آن یوسف رحمانی را از چاه ظلمانی بیرون بیاورد؟ اگر هم شرح های جناب عبدالبهاء بر آیات جمال مبارک منشأی الهی نداشته، چه تفاوتی وجود داشته است بین نظرات ایشان و حرف ها و گمانه زنی هایی که هر بهائی دیگری می تواند برای آن آیات ارائه دهد؟ و چرا باید حق تفسیر و تاویل کلمات جناب بهاءالله تنها به جناب عبدالبهاء منحصر شود و سایرین تنها موظف به گرفتن بیانات ایشان باشند و حق تفسیر آثار جمال مبارک برای هیچ شخص دیگری وجود نداشته باشد؟
علاوه بر این، چرا نمازی که به اعتقاد شما از جانب خدا نازل شده و مردم مامور به بپا داشتن آن بودند (هرچند که بعدها نسخ شده باشد)، تنها باید لابلای نوشته های جناب بهاءالله موجود بوده باشد، و پس از سرقت آثار توسط میرزا محمدعلی، آن نیز ناگزیر در کنار آثار دیگر مفقود و ناپدید گردد، و در تمام این مدت نه بهائیان و نه جناب عبدالبهاء هیچ یک نتوانسته باشند که آنرا از جناب بهاءالله فرا بگیرند و اجرا کنند؟ مگر کتاب اقدس بهائیان را به خواندن نماز تکلیف نکرده بود:
"قد فُرض علیکم الصّلوةُ و الصّومُ من اوّل البلوغ امراً من لَدی اللّهِ ربِّکم و ربِّ آبائکمُ الأوّلین." (کتاب اقدس، بند 11)
و مگر جز این است که:
"ای یار روحانی مناجات و صلوة فرض و واجب است و از انسان هیچ عذری مقبول نه مگر آنکه مختلّ العقل یا دچار موانعی فوق العاده باشد" (گنجینه حدود و احکام، صفحه 13)
2- در باب برداشته شدن حرمت ربا در آیین بهائی
فرمودید:
"حال شما بدین نکته توجه فرمائید جناب بهاءالله بیش از 150 سال پیش امر ربا مجاز شمرده اند یعنی در زمانی که هیچ صحبتی از بانکداری نوین نبوده است."
جناب فاران، بر خلاف فرمایش جنابعالی، بانکداری نوین در طول قرن های 17 و 18 میلادی، یعنی صدها سال ها پیش از جناب بهاءالله شکل گرفته بود (1) و این مدتِ زمانی به قدرکافی طولانی بوده است که دامنه ی بانکهای جدید در زمان جناب بهاءالله به ایران رسیده باشد تا بانک شاهنشاهی ایران در سال 1889 میلادی تاسیس شود.
به علاوه علی رغم آن که سخنان شما متضمن پیوند دادن حلال بودن ربا در آیین بهائی با بانکداری نوین است، جناب بهاءالله در سخن خویش، تنها فراوانی قرض های مبتنی بر ربا را ، در مقایسه با قرض های بدون ربا، به عنوان دلیل آزادسازی ربا مطرح فرموده اند:
"اکثری از ناس محتاج باین فقره مشاهده میشوند چه اگر ربحی در میان نباشد امور معطّل و معوّق خواهد ماند. نفسیکه موفّق شود با هم جنس خود و یا هموطن خود و یا برادر خود مدارا نماید و یا مراعات کند یعنی بدادن قرض الحسن کمیابست لذا فضلاً علی العباد ربا را مثل معاملات دیگر که مابین ناس متداول است قرار فرمودیم یعنی ربح نقود از این حین که اینحکم مبین از سماء مشیت نازل شد حلال و طیب و طاهر است تا اهل ارض بکمال روح و ریحان و فرح و انبساط بذکر محبوب عالمیان مشغول باشند." (مجموعه الواح بعد از کتاب قدس، صفحه 78 )
و البته روشن است که همواره در طول این قرون، دادن قرض های ربوی برای مردم فریبنده تر و جذاب تر از دادن قرض های بدون ربا بوده است، و اگر صرف رواج یافتن قرض – اعم از ربوی یا غیر ربوی آن – مطلوبیت داشته، این مطلوبیت پیش از زمان جناب بهاءالله نیز در میان بوده است. اگر محدود بودن قرض های بدون ربا دلیل بر حلال بودن رباست، این دلیل از زمان آغاز اسلام نیز برپای بوده، و لزومی نداشته که خداوند ربا را تا آن حد زشت و نکوهیده بخواند، و ربا دهندگان را در صف جنگ جویان با خود بشناساند.
علاوه بر این فرمودید:
" نظام بانکداری جهان بر پایه ربح استوار است و اگر ربح برداشته شود بانکداری معوق می شود و اقتصاد جهانی از هم می پاشد ... حال شما بدین نکته توجه فرمائید جناب بهاءالله بیش از 150 سال پیش امر ربا مجاز شمرده اند یعنی در زمانی که هیچ صحبتی از بانکداری نوین نبوده است."
و همینطور از جناب عبدالبهاء نقل کرده اید:
"من بعد تنزیل بنفسی ندهید زیرا عبدالبهاء تنزیل دوست ندارد ولو اینکه مشروع است مگر قرض الحسنه امّا از احدی تنزیل مگیرید."
و نهایتا مشخص نساخته اید که آیا باید به این فکر کرد که ربا لازم است و بدون ربا اقتصاد جهانی از هم می پاشد و جناب بهاءالله هم احکام خود را با بانکداری نوین و اقتصاد جهانی وفق داده اند، و یا باید به دستور جناب عبدالبهاء عمل نمود که فرموده اند نه به نفسی تنزیل بدهید، و نه از احدی تنزیل بگیرید.
3- در باب حکم ازدواج با اقارب در آیین بهائی
فرمودید:
"اما در مورد مجاز شمردن ازدواج با محارم بجز زن پدر، فکر می کنم شما به عنوان یک محقق حوزه دین حداقل از بهتان و دروغ بودن این مطلب اطلاع کافی داشته باشید حال نمیدانم چرا با دشتن چنین آگاهی بازهم اصرار بر ذکر آن می فرمائید !؟ کدام شخص بهایی را در نقطه ای از دنیا یا تاریخ سراغ دارید که به چنین کار شنیعی مبادرت ورزیده باشد که شما محقق گرامی این مطلب را طوری بیان میفرمائید انگار که امری متداول بین بهائیان محسوب می شود!؟ با این تفاصیل باز هم به توضیح این مطلب می پردازم این مورد را شما یا با خواندن کتاب مقدس اقدس آورده اید( که فکر نمیکنم به چنین کاری اقدام کرده باشید ) یا با استناد به یاوه گوئیهای بهائی ستیزان بیان فرموده اید. این مطلب اشاره به آیه 107 کتاب اقدس دارد که در آنجا چنین آمده است : " حرمت علیکم ازواج آبائکم ." در مورد این آیه باید خاطرنشان کرد که اولاً به زعم بنده این آیه برای این نازل شده که دیانت بهایی مانند اسلام مورد اهانت و سوء استفاده دین ستیزان قرار نگیرد چرا که ایشان در مورد اسلام می گویند که چون در قرآن آمده است " لا تنکحوا ما نکح آبائکم من النساء." ( سوره نساء آیه 22) پس ازدواج موقت یا صیغه با زن پدران ایرادی ندارد و حرام شمرده نشده و یا می گویند ازدواج نکردن مستحب است ولی حرام نیست.
حضرت بهاءالله با حرام شمردن این عمل بطور مطلق در کتاب اقدس ( حرمت علیکم ) اجازه چنین یاوه هایی را به دین ستیزان نمی دهند و در ضمن این نکته نیز قابل یادآوری است که در دیانت بهایی همین حرمت در مورد ازدواج با شوهر مادر یا عروس با پدرشوهر نیز مجری می گردد. این تعمیم حرمت بدان رو می باشد تا جلوی یاوه های مشابه آنچه که اسلام ستیزان در مورد ازدواج پیامبر گرامی اسلام زن پسر خوانده شان ( زید ) میگویند ، گرفته شود. اما ازدواج در دیانت بهایی طبق فرمایشات حضرت عبدالبهاء و حضرت شوقی افندی هر چه با فردی دورتر از نظر خانوداگی یا قبیله ای صورت گیرد بهتر و شایسته تر شمرده می شود حضرت عبدالبهاء می فرمایند : " در اقتران هر چه دورتر موافقتر زیرا بعُد نسب و خویشی بین زوج و زوجه مدار صحّت بنیهٴ بشر و اسباب الفت بین نوع انسان است".
ثانیاً حضرت عبدالبهاء در یکی از نامه های خود که در مکاتیب جلد3 چاپ شده در پاسخ به این بهتان چنین مطلبی را می فرمایند: " در خصوص حرمت نکاح پسر زوجات پدر را مرقوم نموده بودید صراحت این حکم دلیل بر اباحت دیگران نه مثلا در قرآن میفرمایند حرمت علیکم المیته و الدم و لحم الخنزیر این دلیل بر این نیست که خمر حرام نه "
فاران گرامی، بحث پیرامون این موضوع بجهت تهمت و بهتان زدن به هیچ کدام از بهائیان نمی باشد. سخن پیرامون یک حکم قابل توجه دینی است که در آیین بهائی، آیینی که احکامش را معرف یک شریعت الهی می داند، تصویر بسیار ناامید کننده ای از آن ارائه شده است.
جناب بهاءالله تنها یک جا در کتاب اقدس در مورد حرمت ازدواج با همسران پدران سخن گفته اند، و از بیان کردن حکم مربوط به عمل زشت قوم حضرت لوط نیز حیا فرموده اند:
"قد حرّمت علیکم ازواج آبائکم انّا نستحیی ان نذکر حکم الغلمان اتّقوا الرّحمن یا ملأ الامکان " (کتاب اقدس، بند 108 )
از سوی دیگر حضرت عبدالبهاء در یکی از نامه های خود چنین می فرمایند:
"در خصوص حرمت نکاح پسر بزوجات پدر مرقوم نموده بودید صراحت اینحکم دلیل بر اباحت دیگران نه. مثلاً در قرآن میفرمایند "حرّمت علیکم المیتة و الدّم و لحم الخنزیر." این دلیل بر آن نیست که خمر حرام نه." (گنجینه حدود و احکام، صفحه 187 )
لذا به فرموده ی حضرت عبدالبهاء لازم نیست که حکم تحریم ازدواج با خویشان نزدیک تنها در یک جا عنوان شده باشد، و اگر درجای دیگری بیانی بر حرمت این ازدواج یافتیم کفایت می کند. بنابراین این سوال مطرح می شود که رهبران بهائی در مواضع دیگر چه سخنی پیرامون حرمت ازدواج با اقارب گفته اند. به خصوص که جناب عبدالبهاء در بیانی که در صفحه 159 از جلد ششم مکاتیب ایشان آمده است تاکید می کنند:
"عدم ذکر در الواح الهی نفس جواز است زیرا منهی از نصوص استنباط می شود"
بنابراین اگر در میان الواح الهی، که علی القاعده بایستی توسط جناب بهاءالله نازل شده باشد، نصی بر حرمت ازدواج مذکور یافت نشد، می توان این عدم ذکر را به عنوان نفس جواز تلقی نمود.
اما به طور خاص در مورد حلیت یا حرمت ازدواج با بستگان نزدیک، و این که آیا می توان اقارب را به دو دسته محارم و غیر محارم تقسیم نمود، و افرادی به جز زن پدر را در گروه محارم جای داد، و ازدواج با ایشان را به فرموده ی جناب عبدالبهاء "منهی" در نظر گرفت، بهتر است به انتهای کتاب اقدس مراجعه نماییم . در انتهای کتاب اقدس سوال و جوابی بدین شکل عنوان شده است:
"سؤال : از حلّیّت و حرمت نکاح اقارب. جواب : این امور هم به امنای بیت العدل راجع است." (رساله سوال و جواب، صفحه 58 )
بدین ترتیب مسئولیت مشخص شدن تکلیف این حکم به بیت العدل واگذار شده است و برای دانستن تکلیف حکم مذکور نهایتا بایستی سراغ فرمان بیت العدل را بگیریم. بیت العدل هم شاید به خاطر آنکه در الواح الهی نصی در زمینه حرمت ازدواج با اقارب نیافته تا این منهی را از آن استنباط نماید، در این زمینه سکوت کرده، و کار را به خود نفوس بهائی واگذار نموده است؛
"در این نامه شما راجع به محدودیت های حاکم بر ازدواج با اقارب سوای موردی که ازدواج با زن پدر را ممنوع می سازد سوال کرده اید. بیت العدل اعظم همچنین خواسته اند به اطلاع شما برسانیم که آن معهد اعلی هنوز موقعیت را برای صدور قوانین تکمیلی راجع به ازدواج با اقارب مقتضی نمی داند ...
بنا بر این تصمیم گیری در این مورد به عهده خود نفوس مومنه محول شد." (کتاب انوار هدایت، صفحه 487، حکم 1289 )
لذا بیت العدل با صراحت در مورد "ازدواج با اقارب سوای موردی که ازدواج با زن پدر را ممنوع می سازد" سکوت کرده، و " تصمیم گیری در این مورد" را "به عهده خود نفوس مومنه" گذارده است.
هرچند علی رغم این اختیار واگذار شده از سوی بیت العدل در این موضوع، نفوس بهائی ممکن است همواره بر حرمت ازدواج با اقارب رای بدهند، اما این مسئله اصل حق ایشان را در حلال دانستن این امر به هیچ وجه منتفی نمی نماید و از بین نمی برد.
در مورد آیه 107 کتاب اقدس فرموده اید:
"به زعم بنده این آیه برای این نازل شده که دیانت بهایی مانند اسلام مورد اهانت و سوء استفاده دین ستیزان قرار نگیرد چرا که ایشان در مورد اسلام می گویند که چون در قرآن آمده است " لا تنکحوا ما نکح آبائکم من النساء." ( سوره نساء آیه 22) پس ازدواج موقت یا صیغه با زن پدران ایرادی ندارد و حرام شمرده نشده و یا می گویند ازدواج نکردن مستحب است ولی حرام نیست. حضرت بهاءالله با حرام شمردن این عمل بطور مطلق در کتاب اقدس ( حرمت علیکم) اجازه چنین یاوه هایی را به دین ستیزان نمی دهند"
باید عرض کنم که خداوند احکام حلال و حرام قرآن را در بسیاری از مواقع بصورت امر یا نهی بیان کرده است، و هیچ وقت قرار نبوده که در قرآن برای حرام نمودن چیزی حتما از تعبیر "حرّم" استفاده شده باشد. مسلمانان هم از روز نخست تا زمان جناب بهاءالله از عبارت "لا تنکحوا ما نکح آبائکم من النساء" حرمت ازدواج با زن پدر را فرا گرفته اند. اتفاقا دین ستیزان هم با وجود تمام حرفهایی که راجع به اسلام زده اند، در مورد این مسئله ی ازدواج با زن پدر ایرادی وارد نکرده اند، چون دلیلی برای آن نداشته اند.
تنها پس از طرح شدن بحث پیرامون آیه 107 کتاب اقدس بود که بعضی از بهائیان مانند شما به بیان زعم خودشان از سبب نزول آیه ی مذکور پرداخته اند، و توهماتی را که جنابعالی از آن به عنوان "اهانت و سوء استفاده دین ستیزان" یاد فرموده اید ، پیرامون این آیه و "قول فقهاء" بدین ترتیب عنوان کرده اند:
"اما اگر شخص معترض سوال نماید پس چرا در باره حرمت ازدواج با ازواج آباء را حضرت بهاالله عنوان فرمودند و آیا این مسئله چه ضرورتی داشته است که شارع بهایی وارد چنین بحثی گشته است؟ در جواب باید معروض دارم علت بحث حضرتشان در باره عدم ازدواج با زنان پدر دو مسئله کلی بوده است اول اینکه قرآن کریم در باره ازواج آباء میفرماید« لا تنکحوا ما نکح ابائکم من النساء » به قول فقهاء ( لا تنکحوا) نهی غیر موکد بوده به سبب آنکه کلمه فانکحوا واجب نبوده بلکه مستحب میباشد. شارع بهایی به جای ( لاتنکحوا) کلمه ( قد حرمت ) را بکار برده و خواسته اند نهی غیر موکد را به حرمت موکد تبدیل نمایند."(2)
در مورد این سخن شما نیز که:
"در ضمن این نکته نیز قابل یادآوری است که در دیانت بهایی همین حرمت در مورد ازدواج با شوهر مادر یا عروس با پدرشوهر نیز مجری می گردد. این تعمیم حرمت بدان رو می باشد تا جلوی یاوه های مشابه آنچه که اسلام ستیزان در مورد ازدواج پیامبر گرامی اسلام زن پسر خوانده شان ( زید ) میگویند ، گرفته شود."
بنده متوجه نشدم که "تعمیم حرمت در مورد ازدواج با شوهر مادر یا عروس با پدرشوهر" را چگونه استنباط فرمودید. آیا این نظر شخصی شماست، یا مطلبی است که در آثار پیشوایان بهائی یافته اید؟
در خاتمه به بیان جناب باب اشاره ای داشته اید:
"در خاتمه این بحث بد نیست بیانی از حضرت باب را زیب این ورق کنم که در آن ایشان به صراحت به حرام بودن ازدواج با نزدیکان تاکید می فرمایند : "ان الله قد حلل علی المؤمنین من المؤمنات غیر ذوی قرابتهم الام و البنت و الاخت و العمة و ما قد جعل الله بمثلها و بنات الاخ و بنات الاخت... و ان ذلک حکم فی کتاب الله علی کلمة الفرقان و قد کان الحکم فی ام الکتاب مقضیا. (سوره نکاح) (یعنی ازدواج را خداوند حلال فرموده مگر با محارم: با مادر، دختر، عمه، و نظیر آن ، و دختر برادر، و دختر خواهر... و این حکم کتاب خداست در قرآن که در این ام الکتاب عمل به آن مؤکد شده است). "
خواستم سوال کنم که مطلب فوق آیا تنها به عنوان زیب و زینت سخنان شما درج شده، یا این مطلب قرار است کمکی به روشن شدن موضوع نماید؟ این که جناب باب در زمینه ازدواج با اقارب چه حکمی داده اند چه ارتباطی با دیانت بهائی دارد؟ شما که فرموده بودید:
"ادیان بابی و بهایی ادیانی کاملاً مستقل از هم و از اسلام می باشند هیچ فرد بهایی خود را بابی یا مسلمان معرفی نمی کند پیامبر دیانت بهایی حضرت بهاءالله و کتاب آسمانی اش اقدس نام دارد"
و حتی در ادامه تاکید کرده اید :
" احکام ، دستورات و تعالیم دیانت بهایی کاملاً متفاوت با دو دیانت پیشین است"
به خصوص که دیانت بهائی در مورد موضوع ازدواج با اقارب (یا "ذوی قرابت" به فرموده ی باب) سکوت نکرده است و آنرا به بیت العدل و بیت العدل نیز آنرا به نفوس بهائی وانهاده است.
به علاوه بنده آن "تصریحی" که شما در فرمایش جناب باب پیرامون حرمت ازدواج با اقارب یافته اید را پیدا نکردم، و نیز متوجه نشدم که چگونه کلمه "ذوی قرابت" را در ترجمه خود با "محارم" جایگزین نمودید.
جناب باب می فرمایند "ان الله قد حلل علی المؤمنین من المؤمنات غیر ذوی قرابتهم"، یعنی خدا بر مومنین ازدواج با غیر اقارب را حلال نمود، و در مورد حرمت ازدواج با اقارب لااقل صراحتا هیچ صحبتی نکرده اند. به خصوص که برخی بهائیان حتی فرمان نهی روشن خداوند را در "لا تنکحوا ما نکح آبائکم من النساء" برای حرمت ازدواج با زن پدر به طور مطلق کافی نمی دانند و اصرار دارند که حکم باید مانند حکم جناب بهاءالله حتما شامل کلمه "حرّمت" باشد. با این حساب به نظر شما در مورد بیان جناب باب چه باید گفت؟ ایشان که اساسا از هیچ نهیی در رابطه با ازدواج با اقارب صحبتی به میان نیاورده اند.
4- در باب پیامبری جناب بهاءالله
فاران عزیز، فرموده اید:
"همه پیامبران الهی منجی بشریت بوده اند چه حضرت مسیح چه حضرت محمد(ص) چه حضرت بهاءالله چه حضرت زرتشت و سایر برگزیدگان الهی ، و نه حضرت بهاءالله و نه هیچکدام از این پیامبران راستین در دوران رسالتشان ادعای منجی بودن خود را نفی یا عوض نکرده اند چون ظهورشان برای نجات بشریت است و انکار آن ، رسالتشان را هم زیر سوال می برد پس شق اول گفته تان بیمورد میباشد"
با وجود تاکیدی که بر پیامبری و رسالت جناب بهاءالله دارید، جناب بهاءالله، همانطور که در پاسخ نامه اول هم اشاره شد، پیامبری و رسالت را به وجود پیامبر اسلام پایان یافته دانسته اند، و اساسا مقام خود را متفاوت از پیامبری عنوان کرده اند. جناب بهاءالله علاوه بر نمونه هایی که در پاسخ قبلی ذکر شد ، چندین بار به پایان یافتن "نبوت" توسط پیامبر خاتم استناد کرده اند، و حتی آن را به عنوان دلیلی بر عظمت ظهورشان مطرح فرموده اند:
" لانّ الله تبارک وتعالى بعد الّذی ختم مقام النّبوّة فی شأن حبیبه وصفیّه وخیرته من خَلقه، کما نُزّل فی ملکوت العزّة ﴿ولکنّه رسول الله وخاتَمُ النّبییّن﴾، وعد العباد بلقائه یومَ القیمة لعظمة ظهور البَعْد، کما ظهر بالحقّ." (برای آنکه خداوند پس از آن که مقام نبوت را در شان حبیب و صفی و برگزیده خلقش پایان داد، آنچنان که که در ملکوت عزت نازل شد: و لکن او رسول خدا و خاتم النبیین است، بندگانش را به لقای خود در روز قیامت وعده داد، به جهت عظمت ظهور بعدی، همانطور که به حق آشکار شد) (آثار قلم اعلی، جلد 3، صفحه 253).
این است که دانشمندان بزرگ بهائی هم بر ختم شدن نبوت و رسالت توسط پیامبر اسلام تاکید کرده اند و مقام حضرت بهاءالله را چیزی به جز نبوت و رسالت دانسته اند:
"مقصود آنست که در قرآن مجید خداوند منان حضرت رسول (ص) را خاتم النبیین نامیده و سلسله نبوت را بوجود مبارکش ختم کرده و در سورۀ الاحزاب نازل شده قوله تعالی ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النیین و از این مطلب در کمال وضوح عظمت مقام مظهر الهی و موعود ملل و ادیان ظاهر میشود باینمعنی که مقام آن حضرت رسالت نبوده و نیست بلکه ظهورالله و مظهر مقدس نفس غیب الغیوبست" (قاموس توقیع منیع مبارک، عبدالحمید اشراق خاوری، جلد نخست، صفحه 114).
"در قرآن سورة الاحزاب محمد رسول الله را خاتم النّبیین فرموده جمال مبارک جلّ جلاله در ضمن جمله مزبوره میفرمایند که مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است زیرا نبوت بظهور محمد رسول الله که خاتم النبیین بود ختم گردید و این دلیل است که ظهور موعود عظیم ظهورالله است و دوره نبوت منطوی گردید زیرا رسول الله خاتم النَبیین بودند" (رحیق مختوم، قاموس لوح مبارک قرن، مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى 130 بدیع، جلد 1، صفحه 106 – صفحه 78 چاپ قدیم )
5- در باب عبادت در آیین بهائی
فرموده اید:
"اما ادعای الوهیت را که بیان میکنید خودتان این مطلب را در سخنانتان نفی می فرمائید چرا که بیان می کنید بهاییان دارای عبادات نماز و روزه هستند پس خداوند یکتا را مانند پیروان سایر ادیان پرستش میکنند و اتهام ادعای الوهیت به حضرت بهاء الله در اینجا بی اساس و بطلانش واضح است چه که حضرتشان این عبادات را برای نیایش پروردگار یکتا وضع فرموده و خود حضرتشان اولین مجری این حکم بوده اند."
جناب فاران، انسان هایی که از جانب خدا به عنوان پیشوایان بشریت برگزیده شده بودند قرار بوده است که معلمان راستین مردم در ادای راه و رسم بندگی نیز باشند. لذاست که آنها خود "عبدترین" خلائق در پیشگاه خداوند بودند، و الگوی تمام نمای مردمان در بندگی و پایداری در ادای نماز و پارسایی. شکی نیست که نماز – اگر که آنرا خالصانه تنها برای تقرب به درگاه خدا ادا نمایند - مظهر والای بندگی و عبادت پروردگار است، و لابد به همین خاطر است که آیین بهائی نیز نماز خود را از آغاز دوران بلوغ بر بهائیان فرض و واجب کرده، و چنین گفته است:
"صلوة اُسِّ اساس امر الهی است و سبب روح و حیات قلوب رحمانی" (گنجینه حدود و احکام، صفحه 11، به نقل از عبدالبهاء)
"هواللّه ای ثابت بر پیمان .... صلوة و صیام از اعظم فرائض این دور مقدّس است اگر نفسی تأویل نماید و تهاون کند البتّه از چنین نفوس احتراز لازم و الّا فتور عظیم در دین اللّه حاصل گردد." (گنجینه حدود و احکام، صفحه 12، به نقل از عبدالبهاء)
علی رغم این تاکید و بر خلاف فرموده شما که "حضرتشان این عبادات را برای نیایش پروردگار یکتا وضع فرموده و خود حضرتشان اولین مجری این حکم بوده اند"، در حیات بهاءالله هیچ کجا نشان پررنگی از پایبندی و اصرار ایشان در خواندن نمازی که خودشان نازل فرموده بودند مشاهده نمی شود. هرچند نقل هایی وجود دارد که هم ایشان (3) و هم فرزندشان عبدالبهاء (4) در نماز جماعت مسلمانان شرکت می کرده اند، و حتی پیشنمازی هم می داده اند، با این که نماز جماعت هم در آیین بابی (بیان فارسی، صفحه 324) و هم در آیین بهائی (کتاب اقدس، بند 13) حرام و معصیت به شمار می رود.
به علاوه در مورد نماز نه رکعتی ، همانطور که ذکر شد، به نظر می رسد چگونگی به جای آوردن نماز پس از نزول آن تنها در میان مکتوبات جناب بهاءالله وجود داشته ، بدون آن که کسی آنرا آموخته و به آن عمل کرده باشد. تا با از دست رفتن مکتوبات جناب بهاء، عبدالبهاء به جای توضیح و تبیین حکم نماز برای دیگران تنها به سرقت شدن نوشته های جناب بهاءالله اشاره کنند، و از این اتفاق ابراز تاسف و حسرت نمایند .
به هر حال شواهد موجود بیشتر بر این دلالت دارد که میان سلوک جناب بهاءالله و نیز سلوک بندگان راستین خداوند – آنان که "عبودیت و اقامه نماز" را شرف و آبروی خویش می دانستند – بایستی تفاوت قائل شد.
علاوه بر این ها، به نظر می رسد نماز پیشنهادی آیین بهائی با نماز خالصانه ای که نشانه ی بندگی خداست و در آن هیچ شریکی برای عبادت خدا گرفته نمی شود نیز متفاوت است. نماز جناب بهاء الله در زمان حیاتشان باید به سوی ایشان اقامه می شده و پس از وفاتشان به سوی مقبره ی ایشان (و چه شگفت آور است تصور این صحنه که جناب بهاءالله در میانه ی جمعی ایستاده اند و بهائیان گردا گرد ایشان رو به سوی ایشان نماز می کنند، و رکوع (شاید نماز نه رکعتی رکوع هم داشته است، ما که نمی دانیم) و سجود می روند. معلوم نیست که اگر برای جناب بهاءالله کاری پیش می آمده و مجبور به حرکت و رفتن می شدند، سَمت و سوی نمازگزاران چگونه تغییر می کرده است. آیا آنها هم با حرکت جناب بهاءالله در حین نماز گردش می کردند؟ شناسایی محل دقیق جناب بهاءالله چگونه برای آنها ممکن بوده است؟ و اساسا خود جناب بهاءالله که به فرموده ی شما "اولین مجری این حکم بوده اند" به چه نحوی به سوی خودشان نماز می خوانده اند؟) و البته این توجه به سوی جناب بهاء الله فقط از جنس روکردن مسلمانان به سوی یک خانه گلی، روکردنی که نه در مضمون نماز و نه در محتوای آن نقش خاصی ایفا می کند، نبوده و نیست.
توجه به سوی حضرت بهاءالله دقیقا از جهت شریک نمودن ایشان در عبادت و پرستش می باشد، و این که جمال مبارک واسطه ی فیض خدایند، و بهائیان باید ازایشان اقتباس انوار نمایند، و فکر و اندیشه ی آنها در حین نماز بایستی معطوف به جناب بهاء الله باشد:
"لزوم واسطه
حضرت عبدالبهاء میفرماید :
"واسطهای بین خلق و خالق لازم یعنی نفسی که از انوار تجلّیات الهیّه مستفیض است و بعالم انسانی فیض بخشد چنانچه قوّهء اثیر کسب حرارت از اشعّهء شمس نماید و بزمین فیض رساند " . اگر بخواهیم نماز کنیم باید بمرکزی توجّه نمائیم. اگر بخدا توجّه خواهیم باید قلب را بیک نقطهای متوجّه سازیم. اگر شخصی بدون واسطه یعنی مظهر الهی بخواهد خدا را عبادت کند باید اوّل تصوّری در فکر خود از حقّ متصوّر شود و آن تصوّر مخلوق فکر اوست چه که محاط ادراک محیط نتواند، پس خدا باینطریق ادراک نشود. ... چنانچه ما شمس ظاهری را باشراق و ضیاء و حرارتش بشناسیم بهمچنین بمعرفت الهی آن شمس روحانی که در هیکل مظهر ربّانی که مستجمعیت جمیع کمالات و جلوهگاه جمال آن ذات احدیّه است و در آن تجلّی فرموده و مشرق و لائح گشته، پی بریم " (بیانات مبارک بآقای پرسی وودکاک، در عکّا در سال ١٩٠٩ ( ترجمه از متن انگلیسی کتاب ) .
... کسی که بخواهد خدا را بدون توجّه بمظهر ظهور او پرستش کند مانند شخصی است که در زندان تاریک بخیال خود سعی کند از فیوضات اشعّه آفتاب جهانتاب استفاده نماید ." (بهاءالله و عصر جدید، ج. ای. اسلمنت، صفحه 106 و 107)
و لابد به همین خاطر است که ملا محمد علی قائنی دانشمند پیش کسوت بهائی در کتاب دروس الدیانه ی خویش می فرماید:
"قبله ما اهل بهاء، روضه ى مبارکه در مدینه ى عکا که در وقت نماز خواندن باید رو به روضه ى مبارکه بایستیم و قلباً متوجه به جمال قدم جلّ جلاله و ملکوت ابهى باشیم. و این است آن مقام مقدرى که در کتاب اقدس نازل شده... در وقت تلاوت آیات و خواندن مناجات روبه قبله عکا بودن واجب نیست. بهر طرف روى ما باشد جایز است. "أینَما تَوَلُّوا فَثَمَّ وَجْه الله" ولکن چنانچه ذکر شد در قلب باید توجه به جمال قدم و اسم اعظم داشته باشیم؛ زیرا مناجات و راز و نیاز ما با اوست و شنونده اى جز او نیست و اجابت کننده اى غیر او نه" (دروس الدیانه، درس 19).
6- در باب امتداد فیض الهی در آیین بهائی
فرموده اید:
"از طرف دیگر حضرت بهاء الله همواره خود را یکی از پیامبران الهی نامیده اند که به امر حق تعالی برای نجات بشر از تباهیها ظهور کرده اند و طبق یکی از اصول اساسی دیانت بهایی فیض الهی هیچگاه منقطع نمی شود و حق تعالی همواره در ازمنه و امکنه مختلف برای سعادت بشر رسولی را میفرستد بر این اساس بهاییان معتقدند حداقل 1000 سال دیگر باز هم رسولی از جانب خداوند برای هدایت بشر خواهد آمد . پس نمی تواند کسی ادعای الوهیت کند ولی خود را در سلسله پیامبران گذشته بشمارد و جالبتر آنکه به ظهور پیامبر دیگری هم بشارت دهد .( این دو مطلب نقیض همند )"
اولا: چگونه جناب بهاءالله در عین آن که پیامبری را به پیامبر خاتم پایان یافته دانسته و فرموده اند : "از ختمیّت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود . نبوّت ختم شد ، حقّ با رایة اقتدار از مشرق امر ظاهر و مشرق"، (کتاب آیات الهی، گلچینی از آثار حضرت بهاءاللّه، جلد 2، صفحه 320) و " نبوت " را به طور مطلق و بدون هر گونه قیدی ختم شده می دانند، به قول شما "همواره خود را یکی از پیامبران الهی نامیده اند"؟
ثانیاً : معلوم نیست که چرا تداوم فیض الهی باید با عرضه ی دین های جدید پیوند زده شود. آیا این از عهده ی خدا خارج است که آیینی را به عنوان برنامه ی جاودانه سعادت بشر در اختیار او قرار دهد؟ آیا صرف داشتن تصوری که مطرح فرمودید، باید هر دینی را نشانه ی شدت گرفتن فیض الهی بدانیم؟ مردمی که در زمان حضرت باب با تعالیم کتاب بیان مواجه شدند هم باید با همین تصور به آیین بابی ایمان می آورده اند؟ آیا با نسخ قرآن و تعالیم آسمانیش، و جایگزین شدن آن با کتاب بیان حضرت باب یا کتاب اقدس حضرت بهاءالله، با آن تعالیم و احکام به خصوص، واقعا فیض خدا شدت گرفته است یا رو به سوی سستی و ضعف و ناپدیداری نهاده است؟
ثالثا: در مورد هزار سالی که جناب بهاءالله فرموده اند و شما نیز به آن اشاره کردید، یادآوری می کنم که جناب عبدالبهاء، که مبین آیات جناب بهاءالله هستند، آن هزار سال را یک هزار سال معمولی نمی دانند. این هزارسال به فرموده ایشان هر روزش از جنس روزهایی است که قرآن امتداد یکی از آنها را با هزار سال بشری معادل خوانده است (و إن یوما عند ربک کألف سنة مما تعدّون، و همانا یک روز نزد پرورگار تو مانند هزار سال است از آن چه شما می شمرید)؛
"اما آیه مبارکه "من یدّعی أمرا قبل إتمام ألف سنة کاملة ... بدایت این الف ظهور جمال مبارک است که هر روزش هزار سال إنّ کل یوم عند ربّک کألف سنة و کل سنة ثلاثمائة و خمسة و ستون ألف سنة ... کور جمال مبارک غیرمتناهی است بعد از آنکه احقابی بگذرد وبکلَی صحف و کتب وآثار واذکار این اعصار فراموش شود که از تعالیم جمال مبارک چیزی در دست نماند ظهور جدیدی گردد و الا تا آثار صحف و تعالیم و اذکار و اسرار و انوار جمال مبارک در عالم وجود مشهود نه بروزی و نه صدوری .. الخ"(رحیق مختوم، 130 بدیع، جلد 1، صفحه 391 – صفحه 320 چاپ قدیم)
"ای بنده الهی آنچه بجناب ابن ابهر مرقوم نمودید ملاحظه گردید از آیه من یدّعی امراً قبل اتمام الف سنة کاملة انّه من المفترین سؤال نموده بودید ... مقصود از این عبارت که بدایت این الف ظهور جمال مبارکست و هر روزش هزار سال مقصد دور و کور جمال مبارکست که باین اعتبار مدّتی مدیده است و دهوری عدیده" (منتخباتی از مکاتیب عبدالبها، جلد 1، صفحه ی 64 و 65)
لذا بنا به تبیین جناب عبدالبها ، بشریت باید 365میلیون سال دیگر با آیین بهائی سروکار داشته باشد، و این نه تنها با تداوم فیض الهی منافات دارد، بلکه با مقتضیات زمان ( که به نظر بهائیان ایجاب می کند هر چند سال یک بار دین جدیدی مطابق با مقتضیات زمان بیاید) نیز در تناقض است. (هرچند معلوم نیست که آیا تا آن زمان ، 365 میلیون سال بعد ، اساسا اثری از بشریت روی زمین باقی مانده است یا خیر؟)
7- در باب الوهیت
در مورد بحث الوهیت خاطر نشان ساخته اید:
"خداوند رحمان در دیانت بهایی به غیب منیع لایدرک و لایوصف موصوفست یعنی مخلوقان و بندگان الهی را راهی به ساحت حق جل جلاله نیست و خالق یکتا خارج از توصیف و ادراک مخلوق است چرا که اگر مخلوق بتواند خالق خود را درک یا توصیف کند خالق محدود و مخلوق ذهن مخلوق اولیه شده است و دیگر خالق نیست ... طبق همین عقیده ، انسان که بالاترین رتبه در عالم خلق رادارد نمی تواند خالق خود را که اصلا در ساحت رتبه بندی خلق قرار ندارد را درک نماید( مثال نجار و میز ). اما خالق مهربان ، مخلوقات خود را هیچگاه تنها نمی گذارد و هر چند گاهی یک بار ، انسان کاملی (کامل است چون منعکس کننده صفات الهیست) را از بین بالاترین رتبه مخلوقاتش یعنی انسان برمیگزیند تا پیام الهی را از طریق ایشان به گوش مخلوقات برساند این انسان کامل که پیامبر نام دارد در واقع مانند آئینه ای ، منعکس کننده انوار الهی می باشد به همین واسطه اگر گاهی در بیانات پیامبران دیده میشود که ایشان به نام خداوند سخن میرانند ناشی از همین امر است چه که ایشان در آن حین به اشاعه مستقیم انوار الهی میپردازند و دیگر خود نیستند و همه اویند. در سوره شوری آیه 52 خداوند به این نور الهی که توسط پیامبر به بندگانش انعکاس مییابد اشاره شده است: "و همین گونه روحی از امر خودمان به سوی تو وحی کردیم تو نمی دانستی کتاب چیست و نه ایمان ( کدام است ؟ ) ولی آن را نوری گردانیدیم که هر که از بندگان خود را بخواهیم به وسیله آن راه نماییم و به راستی که تو به خوبی به راه راست هدایت می کنی (قرآن کریم ترجمه محمد مهدی فولاد وند) "
اولا : در این سخن شما که انسان کامل "کامل است چون منعکس کننده صفات الهیست" قدری ابهام وجود دارد. "صفات الهی" به چه معناست؟ بالاخره خداوند دارای صفت است و یا آن که او "لایوصف" است و بدون صفت؟ به علاوه بنده هر قدر در این زمینه اندیشه کردم که جناب بهاءالله یا جناب باب منعکس کننده ی کدام صفت خدا بوده اند به نتیجه ای نرسیدم. به عبارت دیگر ما چه چیزی در جناب باب مشاهده کرده ایم که باید بر اساس آن ایشان را منعکس کننده صفات الهی بدانیم؟
به علاوه، این نور الهی که به فرموده ی جنابعالی، زمانی که پیشوایان "به نام خداوند سخن میرانند"، از آنها اشاعه می شود، دقیقا چه چیزی است؟
بر طبق استدلال شما ، جناب بهاء الله زمانی که می گفته اند "لا اله الّا انا المسجون الفرید" به اشاعه مستقیم انوار الهی پرداخته و دیگر خودشان نبوده اند و همه خدا بوده اند. آیا ذکر جمله مذکور در مقام مسجونیت انفرادی، به منزله اشاعه مستقیم انوار الهی است؟ کدام انوار الهی؟
و براستی آیا این که نوری توسط چیزی انعکاس داده شود، سبب اتحاد انعکاس دهنده ی نور با منبع نور می شود؟
ثانیا : نظر شما نیز مانند بسیاری دیگر، آنست که جناب باب یا جناب بهاءالله انعکاس دهنده ی فیض یا نور الهی یا محل ظهور صفت یا اسم خدا بوده اند، و خود خدا نبوده اند، و از ذات "غیب منیع لایدرک و لایوصف" جدا بوده اند. اما جناب باب همین قدر هم میان خود و خدا جدایی و فاصله نیانداخته اند. ایشان در صفحه 5 لوح هیکل الدین تصریح می کنند که "ان علی قبل نبیل ذات الله و کینونته"، یعنی علی قبل نبیل ذات خدا و کنه اوست. و جناب بهاءالله هم به این معنا گواهی داده و می فرمایند:
"خذ ما فیها و علیها وبلسان صف و غَن و رَن و کَف و دَف بانَه لا اله الا هو و ان علیا قبل محمد ذات الله و کینونیَته الباقیة" (بگیر آنچه در آنست و بر آنست و بزبان وصف کن و آواز بخوان و ساز بزن و کف بزن و دف بزن به این که هیچ خدایی نیست جز الله و علی قبل محمد ذات خدا و کینونت باقیه ی اوست) (رحیق مختوم، 130 بدیع، جلد1، صفحه 356)
جناب بهاءالله نیز به همین ترتیب در منتسب کردن خود به خداوند حد و مرز خاصی را در میان نیاورده اند. ایشان در لوح سیاح، از میرزا علی مراغه ای می خواهند که بدین ترتیب شهادت دهد:
"أن یا علی فاشهد بأنی ظهورالله فی جبروت البقاء و بطونه فی غیب العماء ... و کل خلقوا بأمری" (گنج شایگان، صفحه 80 )
جناب بهاءالله علاوه بر آن که خود را "ظهور خدا" دانسته اند، خود را "باطن خدا در غیب ناپیدا" (ظاهرا همانی باشد که با "غیب منیع لایدرک" از آن یاد می شود) نیز خوانده اند. حتی ایشان اظهار داشته اند که همگان به دستور ایشان آفریده شده اند؛ آنطور که یا خود، موجودات راخلق کرده اند، و یا آن که خدا (خدایی که جمال مبارک ظاهر و باطن او هستند) به فرمان ایشان به خلق آفریده ها اقدام کرده است.
8- در باب تعارضات مبنایی در تعالیم بهائی
فرمودید:
" در ادامه سخنانتان فرموده اید که حضرت عبدالبهاء نسبت به حضرت بهاءالله محافظه کارتر بوده و عقاید بحث انگیز را که به مذاق خیلی ها خوش نمی آمده را مطرح نمی کردند. البته بنده که بسیاری از آثار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء را خوانده ام تفاوتی بین آنها نمی بینم بلکه آنها را در یک راستا و به دنبال هم یافته ام. حال اگر شما با مطالعاتتان در این آثار به مطلبی اینچنینی برخورد کرده اید لازم است آنها را دقیق تر ذکر فرمائید که بنده و سایرین هم از آن مطلع شویم."
شاید بد نباشد برای آشنایی با نشانه های تفاوتی که شما میان بیانات جناب بهاءالله و جناب عبدالبهاء مشاهده نکرده اید، به عنوان نمونه، به بررسی مختصر تعلیم اعظم، اتمّ، اقدم و اقوم آیین بهائی یعنی وحدت و یگانگی عالم انسانی بپردازیم؛
"در بین اصول و مبادی بهیّه ی قیّمه که در الواح مقدسه مذکوره مسطور است اعظم و اتمّ و اقدم و اقوم آنها اصل وحدت و یگانگی عالم انسانی است که می توان آن را جوهر تعالیم الهیه و محور احکام و اوامر سماویه در این دور اعظم اقدس محسوب داشت" (قرن بدیع ، شوقی افندی، جلد 2، صفحه 299)
جهت رعایت اختصار، در اینجا تنها به نقل سخنان پرداخته شده است:
1- "ثانی اساس الهی وحدت انسانی است؛ یعنی جمیع بشر بندگان خداوند اکبرند، خدا خالق کل است. خدا رازق کل است، خدا محب کل است، و خدا مهربان به کل، جمیع بشر انسان اند. یعنی تاج انسانی زینت هر سری و خلعت موهبت زیور هر بری" (خطابات عبدالبهاء، جلد 1، صفحه 152)
"الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من أعلاهم أو من أدناهم ذکر انسانیت نماید از جمیع فیوضات رحمانی محروم است، تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید." (کتاب بدیـع، بهاءالله، صفحه 140)
"نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور." (کتاب بدیـع بهاءالله ، صفحه 213)
2- "حضرت بهاء الله مانند آفتاب از شرق ظاهر شد، علم وحدت عالم انسانی بلند فرمود، چنان اقوام مختلفه را الفت داد که شخصی در مجامع آنها وارد شود نمی داند کدام مسیحی است کدام مسلمان است، کدام یهودی است کدام زرتشتی است." (خطابات عبدالبهاء، جلد 2، صفحه 4 و 5)
"من ینکر هذا الفضل الظاهر الباهر المتعالی المنیر ینبغی له بأن یسئل عن امّه حاله فسوف یرجع إلی أسفل الجحیم" (هر کسی این فضل ظاهر و باهر و والا و تابنده را انکار کند، برای او شایسته است که حالش را از مادرش سوال کند، پس بزودی به سوی پست ترین جای دوزخ فرستاده خواهد شد) (مائده آسمانی جلد 4، صفحه 355 و گنج شایگان، صفحه 78 – به نقل از بهاءالله در لوح حبیب مراغه ای)
"باید از معرضین در کل شئون اعراض نماییم و در آنی مؤانست و مجالست را جایز ندانیم" (مائده آسمانی، جلد 8، صفحه 39)
3- "در این دور بدیع و قرن جلیل، اساس دین الله و موضوع شریعت الله رأفت کبری و رحمت عظمی و الفت با جمیع ملل و صداقت و امانت و مهربانی و صمیمی قلب با جمیع طوائف و نحل و اعلان وحدت عالم انسانی است. حتی بیگانه آشنا بود و اغیار یار شمرده گردند. با جمیع افراد بشر از هر ملل و نحلی باید به نهایت دوستی و راستی و امانت و دیانت و الفت و اتحاد معامله گردد." (مکاتیب عبدالبهاء، جلد 2، صفحه 266)
"إیّاک أن لاتجتمع مع أعداء الله فی مقعد ولا تسمع منه شیئاً و لو یتلی علیک من آیات الله العزیز الکریم" (بر تو باد که با دشمنان خدا در یک جا گرد نیایی، و از او چیزی نشنوی، حتی اگر بر تو از آیات خدای عزیز کریم بخواند!) (مجموعه الواح مبارکه، بهاءالله، چاپ مصر، صفحه 360 و 361)
"با نفوس معرض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلم و ملاقات جایز نه، هذا حکم قد نزل من سماء آمر قدیم" (مائده آسمانی، جلد 8، صفحه 74، باب معاشرت با معرضین جایز نه، به نقل از بهاءالله)
4- "تا توانید با یکدیگر عشق ورزید و همدگر را پرستش نمائید و با بیگانگان نیز آمیزش نمائید و هر ملحد عنودیرا پرورش نمائید و فضل و بخشش شایان و رایگان فرمائید این است مسلک اهل بهاء" (مکاتیب عبدالبهاء، جلد 2، صفحه 107 و 108 )
"لاتعاشروا مع الذین هم کفروا بالله و آیاته ثم اجتنبوا عن مثل هؤلاء" (با کسانی که آنها به خدا و آیاتش کافر شده اند معاشرت نکنید، سپس اجتناب کنید از امثال این افراد) (مائده آسمانی، جلد 8، صفحه 39)
"أنتم یا أحباء الله کونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله وبآیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و کان من المشرکین" (شما ای احبای خدا، ابر فضل باشید برای آن که به خدا و آیاتش ایمان آورده، و عذاب گزیر ناپذیر باشید برای کسی که به خدا کافر شده و از مشرکان است) (مجموعه الواح مبارکه، چاپ مصر، صفحه 216)
5- "پس چرا ما نا مهربان باشیم چرا بگوئیم این موسوی است او عیسوی است این محمّدی است او بودائی است اینها دخلی بما ندارد خداوند همهء ما را خلق کرده و تکلیف ما است که به کلّ مهربان باشیم. امّا مسائل عقائد راجع بخدا است او در روز قیامت مکافات و مجازات دهد خداوند ما را محتسب آنها قرار نداده" (خطابات عبدالبهاء، جلد 2، صفحه 284 و 285 ) (5)
"لعمرالله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور." (مائده آسمانی، جلد 4، صفحه 140)
"إعلم بأن الله حرم علی أحباء الله لقاء المشرکین و المنافقین" (بدان که خدا بر احبای خدا دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است) (مائده آسمانی، جلد 4، صفحه 280 )
ادامه در قسمت دوم مقاله ...
|
|  |