 |
|
|
فعلا: 5 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.
شما میتوانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.
| |
|
|  |
نوشته حاضر، نقدی است بر نوشته جناب فاران دوستی با عنوان «پاسخی بر نقد دوستی از سایت بهایی پژوهی ((بخش دوم))».
در ادامه، قسمت دوم این مقاله که حاوی بحثی در "خاتمیت" و "قائمیت" است، تقدیم شما می گردد: 3- فرموده اید:
" در رابطه با بند 3 نقد سایت بهایی پژوهی : اولا" ، باید جهت مزید اطلاعتان عرض میکنم که آن جمله ای که از صفحه 293 اشراقات ذکر کرده اید مربوط به لوح اشراقات نیست بلکه از یک مجموعه الواح مختلفه نازله از قلم حضرت بهاء الله میباشد که یکی از آنها اشراقات نام دارد که بواسطه معروفیت این لوح در بین بهاییان ، این کتاب به اشراقات تسمیه شده است. "
ظاهرا آقای حبیب الله هم به سبب معروفیت و تسمیه کتاب "اشراقات و چند لوح دیگر" به "اشراقات"، فرموده اند "حضرت بهاءالله در صفحه ی 293 اشراقات چنین فرموده اند ..."
فرمود اید:
"ثانیا" ، روشی که شما برای بررسی و نقد مطالب بکار میبرید باکمال پوزش بسیار غیر علمی و غیر محققانه است و بیشتر از آن رائحه بغض و عداوت استشمام میشود تا دوستی و متانت ، چرا که جملاتی را از یک مطلب برمی گزینید بی آنکه اشاره ای به جملات پیشین یا پسین آن بکنید آن جمله معیار شما میشود در شناخت یک دین یا آن مطلب ( حتی ممکن است آن جمله بعنوان معترضه در عبارت مطلبی آمده باشد اما شما چکار به این کارها دارید چرا که هدف تضعیف آن دین یا عقیده به هر طریق ممکن است حتی با روشهای غیر اصولی یا ناجوانمردانه ! ) ، دوست گرامی اگر بنده هم بخواهم از این روش استفاده کنم براحتی خواهم توانست بدون هیچ تحقیق و تعقلی همه عقاید و ادیان جهان را نفی کنم. چون این روشی نامانوس ولی ساده است که جمله ای را از وسط یک مطلب درآورد سپس بی توجه به علت نزول آن مطلب یا دلیل قرار گرفتن آن جمله در مطلب مزبور ، با استناد به همان یک جمله کل مطلب یا دین وعقیده ای را زیر سؤال ببریم و هزار جور اشکال بر آن وارد کنیم ( نگاهی به کتب ضد اسلامی که در اینترنت فراوان یافت میشود بیندازید تا متوجه شباهت روش شما دربهایی شناسی با اسلام شناسی نویسندگان کتب مذکور بشوید )."
بسیار خوب آقای دوستی. اگر معلوم شد که وجود جملات پیشین و پسین در کنار عبارات مورد اشاره، و توجه به "علت نزول آن مطلب یا دلیل قرار گرفتن آن جمله در مطلب مزبور"، گویای آن است که معنا و مفهوم کلمات جناب بهاءالله چیزی به جزمعنا و مفهوم مورد اشاره جناب حبیب بوده و جمال مبارک منظوری متفاوت با بیان ایشان داشته اند، سخن شما مبنی بر "بسیار غیر علمی و غیر محققانه" بودن روش جناب حبیب الله در "بررسی و نقد مطالب"، پذیرفتنی و قابل قبول خواهد بود.
اما اگر بررسی جملات پیشین و پسین الواح مذکور و ارزیابی بیانات شما در علت و سبب نزول آن عبارات (و یا معترضه بودن آنها – و راستی آیا معترضه بودن عبارتی از عبارات جمال مبارک را بایستی به معنای بی معنایی و بی مفهومی عبارت ایشان بدانیم؟ آیا عبارات معترضه جناب بهاءالله به صورتی بیان شده اند که ایشان خودشان مسئولیتی در قبال دلالت ها و معانی عبارات مذکور نداشته باشند؟ و آیا معترضه بودن یا معترضه نبودن عبارات ایشان در دلالت و حجیت آنها تفاوتی ایجاد می کند؟) هیچ کدام تغییری در معنای روشن سخن جمال مبارک ایجاد نکرد، و از قضا نظر کردن به باقی بیانات آنجانب در کنار نظراتی که برخی دانشمندان بهائی (که صحت سخن آنها به تصدیق "موسسه ملی مطبوعات امری" رسیده است) پیرامون آنها داشته اند، همگی موید معنای مورد اشاره برای کلمات بود، اجازه بدهید تا روش شما در نقد مطالب، از جنس "از این شاخه به آن شاخه پریدن و تطویل کلام" و پیش کشیدنِ "مطالب انحرافی"، بجای پرداختن به اصل سخن شناخته شود.
فرموده اید:
"البته باید خاطر نشان سازم که بنده بهیچوجه علاقه ای به استفاده از روش شما در اثبات عقیده ام ندارم چرا که دنبال اشتراکاتی هستم که دوستی و اتحاد میافریند نه افتراقات ، که موجد دشمنی و کدورت میشود ."
جناب دوستی، به نظر نمی رسد این برای کسی افتخار محسوب شود که در مواجهه با حقائق، از روشی که شما در این زمینه از خود بجای گذاشته اید استفاده کند. اگر شما در پی اشتراکاتید و از افتراقات پرهیز دارید، واقعیت این است که روش شما و سایر بهائیان در قبال خاتمیت پیامبر خاتم، عین ایجاد افتراق و زیرپا نهادن اشتراکات است. روش شما حتی با سخنان صریح پیشوای خودتان نیز افتراق دارد.
فرموده اید:
"بطور مثال اگر همان کتاب اشراقات - که از آن جمله ای که در صفحه 293 آمده را بعنوان دلیل عدم پیامبر دانستن حضرت بهاء الله آورده اید – را حداقل دو صفحه به عقب بازمیگشتید یعنی به صفحه 291 مراجعه میکردید متوجه اعلان پیامبری حضرت بهاءالله توسط هیکل مبارکشان می شدید : " بنام محبوب عالمیان کتاب الهی از سماء عنایت رحمانی نازل و افق عالم بانوار نیر اعظم مشرق اسرار مکنونه و آثار مخزونه کل ظاهر و مشهود طوبی از برای نفسیکه حجبات علم اورا از مشرق وحی الهی محروم ننمود و سبحات قوم از بحر اعظم ممنوع نساخت یوم یوم اوست و ظهور ظهور او قدرش را بدانید و بکمال عجز و ابتهال استقامت طلب نمائید اوست عطیه کبری و مائده مبارکه عظمی جهد کنید شاید فائز شوید بآنچه لامثل و لاعدل بوده ..." (صفحه 291 کتاب اشراقات "
فاران ارجمند، اگر خاطرتان باشد شما چند سطر پیش ابراز داشته بودید:
"ثانیا" ، روشی که شما برای بررسی و نقد مطالب بکار میبرید باکمال پوزش بسیار غیر علمی و غیر محققانه است ... چرا که جملاتی را از یک مطلب برمی گزینید بی آنکه اشاره ای به جملات پیشین یا پسین آن بکنید ... این روشی نامانوس ولی ساده است که جمله ای را از وسط یک مطلب درآورد سپس بی توجه به علت نزول آن مطلب یا دلیل قرار گرفتن آن جمله در مطلب مزبور ، با استناد به همان یک جمله کل مطلب یا دین وعقیده ای را زیر سؤال ببریم..."
و ظاهرا قرار بود که با استناد به "جملات پیشین یا پسین" عبارت مذکور و "توجه به علت نزول آن مطلب یا دلیل قرار گرفتن آن جمله در مطلب مزبور"، به توضیح و تبیین معنی عبارات بپردازید.
دوست محترم، آن عباراتی که شما به آنها اشاره فرمودید که به لوح دیگری مربوط می شود، و اساسا در لوح مورد بحث نیامده است. آیا پرداختن به "جملات پیشین یا پسین" در نزد شما به معنای آن است که از صفحه مورد اشاره به اندازه دو صفحه آن طرف تر بروید تا از یک لوح جدید سر در بیاورید؟ این گونه می خواهید معنای عبارات را با "توجه به علت نزول آن مطلب یا دلیل قرار گرفتن آن جمله در مطلب مزبور" بررسی کنید؟
جمال مبارک در صفحه 293 اشراقات فرموده اند: "الصلوة و السّلام علی سیّد العالم و مربّی الأمم، الذی به انتهت الرسالة و النبوة و علی آله و اصحابه دائماً أبداً سرمداً"، و سخن در این بوده که ایشان در عبارت مذکور، رسالت و نبوت را به پیامبر خاتم پایان یافته دانسته اند. در عباراتی که شما مورد اشاره قرار داده اید جناب بهاءالله هیچ کجا خود را نبی و رسول نخوانده اند (هر چند اگر خوانده بودند در بیان دیدگاه ها به تناقض دچار شده بودند). ادعای آنجناب آن است که با ختم نبوت و رسالت به وجود خاتم المرسلین، ظهور ایشان بایستی ظهور خدا دانسته شود، و به همین ترتیب ایشان بیشتر از آن که مانند پیامبران الهی دریافت کننده وحی باشند، بسان خداوند، مشرق و خیزش گاه وحی هستند. برای آن که ارتباط عبارت "یوم یوم اوست و ظهور ظهور او" با ختم نبوت و رسالت به وجود رسول اکرم مشخص شود، خوب است بیانات ایشان را به یاد آورید، آنجا که می فرمایند:
"لانّ الله تبارک وتعالى بعد الّذی ختم مقام النّبوّة فی شأن حبیبه وصفیّه وخیرته من خَلقه، کما نُزّل فی ملکوت العزّة ﴿ولکنّه رسول الله وخاتَمُ النّبییّن﴾، وعد العباد بلقائه یومَ القیمة لعظمة ظهور البَعْد، کما ظهر بالحقّ." (برای آنکه خداوند پس از آن که مقام نبوت را در شان حبیب و صفی و برگزیده خلقش پایان داد، آنچنان که که در ملکوت عزت نازل شد: و لکن او رسول خدا و خاتم النبیین است، بندگانش را به لقای خود در روز قیامت وعده داد، به جهت عظمت ظهور بعدی، همانطور که به حق آشکار شد) (آثار قلم اعلی، جلد 3، صفحه 253).
این است که دانشمند بزرگ بهائی، جناب عبدالحمید اشراق خاوری هم بر ختم شدن نبوت به وجود پیامبر اسلام تاکید کرده اند و مقام حضرت بهاءالله را چیزی به جز نبوت و رسالت دانسته اند:
"در قرآن سورة الاحزاب محمد رسول الله را خاتم النّبیین فرموده جمال مبارک جلّ جلاله در ضمن جمله مزبوره میفرمایند که مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است زیرا نبوت بظهور محمد رسول الله که خاتم النبیین بود ختم گردید و این دلیل است که ظهور موعود عظیم ظهورالله است و دوره نبوت منطوی گردید زیرا رسول الله خاتم النَبیین بودند" (رحیق مختوم، قاموس لوح مبارک قرن - ذیل عبارت "از ختمیت خاتم مقام این یوم"، مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى 130 بدیع، جلد 1، صفحه 106 – صفحه 78 چاپ قدیمی).
جالب است که شما استناد به عبارت صفحه 293 از کتاب اشراقات را در بیان نظر جمال مبارک مبنی بر پایان یافتن نبوت و رسالت به وجود خاتم المرسلین، "باکمال پوزش بسیار غیر علمی و غیر محققانه" می خوانید، اما دانشمندان بهائی (جناب اشراق خاوری و صاحب نظران ارزیابی کننده در "مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى") از عبارت مذکور دقیقا همان استنباط روشن مورد بحث را داشته اند؛ جناب اشراق خاوری در صفحه 303 و 304 جلد یکم از قاموس ایقان، پس از آنکه می فرمایند:
"و اما خاتم النبیین نظر به نصوص مبارکه درباره حضرت رسول ص در قرآن نازل شده و نه تنها آن حضرت خاتم النبیین بود بلکه خاتم الرسل هم بودند واین نکته برای آن نفوس ذکر میشود که بین نبی و رسول فرق قائل هستند ، جمال مبارک در آیات مقدسه به صراحت ذکر کرده اند که نبوت و رسالت به حضرت محمد ص انتها یافت و ختم شد ..." (قاموس ایقان، عبدالحمید اشراق خاوری، موسسه ملی مطبوعات امری، 128 بدیع، جلد 1، صفحه 303 و 304)
در بیان مجموعه ای از بیانات صریح جمال مبارک اظهار می دارند:
"و جمالقدم جل جلاله در مقامی میفرمایند "...الصلوة و السّلام علی سیّد العالم و مربّی الأمم، الذی به انتهت الرسالة و النبوة و علی آله و اصحابه..." (اشراقات ص 293) امثال این گونه آیات نظر به عظمت مقام مبارک الهی در این قرن اعظم است که ظهور الله است نه رسول است و نه نبی بلکه مرسل رسل است و منزل کتب بشرحی که در الواح مبارکه الهیه مصرح است" (همان، صفحه 304 و 305)
بماند که آیات صریح جناب بهاء الله، با برخی دیگر از ادعاهای پیشوایان بهائی (و گاهی خود جمال مبارک) که در آنها آنجناب و یا جناب باب، نبی یا رسول خوانده شده اند، به سختی دچار تناقض می باشد؛ ادعاهایی که ظاهرا شما نیز بر مبنای همان ها پیش از این ابراز داشتید:
"بهائیت را فرقه نامیده اید نه یک دین ، بنده با اطلاعات اندکم که از دوران تحصیل عایدم گردیده دین را یکسری دستورات الهی شناختم که توسط شخصی به نام پیامبر برای رستگاری انسانها آورده شده معمولاً هر پیامبری ، کتابی آسمانی و احکام و تعالیمی مجزا از ادیان دیگر به همراه دارد اما فرقه توسط گروهی از پیروان یک دیانت بوجود می آید که به جانشین خاصی بعد از بنیان گذار آن دین اعتقاد دارند و تعالیم و احکام آن دین را نیز بر اساس دستورات بنیان گذار آن فرقه عمل می کنند. دیانت بهایی از هیچ دینی پدید نیامده و نسبتش با آئین اسلام ، مانند نسبت اسلام به آئین مسیحیت است. پیامبر دیانت بهایی حضرت بهاءالله و کتاب مقدسش ، اقدس و دارای تعالیم و احکامی مخصوص به خود و مجزا از سایر ادیان می باشد"
فرموده اید:
"مطلبی را هم که از مجموعه الواح مبارکه ( عندلیب ) صفحه 36 ذکر فرموده اید دچار همان مشکل فوق الذکر است ."
کدام مشکل فوق؟
ادامه داده اید:
"این جمله ای که شما بدان استناد فرموده اید در انتهای لوحی آمده است که حضرت بهاء الله به اعزاز یکی از مؤمنین دیانت بهایی بنام نبیل ابن نبیل نازل فرموده اند و در آن به تسلی خاطر این شخص که مورد ظلم وستم اعداء قرار گرفته میپردازند و به وی میفرمایند چون این جور و جفا را در راه دین الهی متحمل شده نباید محزون گردد باید صبر واستقامت اختیار کند و ترس به خود راه ندهد در آخرین سطرهای صفحه 35 ( یعنی یک صفحه قبل از صفحه مورد نظر شما ) میفرمایند : "هر شدتی در سبیل الهی سلطان رخاست و هر زحمتی عین راحت از حق میطلبم آن جنابرا مؤید فرماید بر آنچه سبب تذکر و تنبه نائمین و غافلین است ." از آخرین سطر صفحه 35 تا اواسط صفحه 36 لوح مزبور اینگونه خاتمه میابد : "از حق میطلبم جمیع را مؤید فرماید بر عمل بما انزله فی کتابه العزیز الصلوه و السلام علی الذی به انتهت النبوه والرساله و انقطعت نفحات وحی و علی آله و اصحابه بدوام الملک و الملکوت و العزه و الجبروت والسلام علیک و علی ابنک و علی من معک و علی الذین عملوا بما امروا به من لدی الله رب العالمین " دوست گرامی ، حتما" با خواندن این عبارت درپایان لوح مذکور متوجه شده اید که کل این عبارت جنبه سپاس و تحیت دارد که در انتهای اکثر الواحی که خطاب به مؤمنین از قلم حضرت بهاء الله نازل شده ، دیده میشود ( حتما مشاهده میکنید که این سلام و صلوات به جناب نبیل ابن نبیل و فرزندش نیز داده شده است ) پس ربطی به پیامبر ندانستن حضرت بهاء الله طبق ادعای شما ندارد."
آقای دوستی، منظور شما از این که "این عبارت جنبه سپاس و تحیت دارد که در انتهای اکثر الواحی که خطاب به مؤمنین از قلم حضرت بهاء الله نازل شده ، دیده میشود" چیست؟ این که سخن ایشان جنبه سپاس تحیت داشته باشد آیا معنای عبارت جمال مبارک را تغییر می دهد؟ آیا عبارات جمال مبارک آنگاه که جنبه سپاس و تحیت دارند مانند تعارفات عوامانه فاقد ارزشند و نبایستی جدی تلقی شوند؟ براستی چگونه نتیجه گرفتید که عبارت مذکور "ربطی به پیامبر ندانستن حضرت بهاء الله طبق ادعای شما ندارد"؟
فرموده اید:
"حتی بنظر بنده میتوان این سلام وصلوات مزبور را به خود حضرت بهاء الله مربوط دانست چرا که موضوع لوح مذکوراصلا" آئین جدید بهایی و ظهور مبارک حضرت بهاء الله است و طبق آن ، آخرین نبی و رسول حضرت بهاء الله میباشد. پس بنظر نمیاید این سلام وصلوات مربوط به پیامبر گرامی اسلام باشد. جالب آنستکه در همین عبارت ، حضرت بهاء الله به وحی الهی که بر ایشان نازل شده نیزاشاره میکنند و از مردم میخواهند طبق تعالیم الهی که توسط ایشان آورده شده عمل کنند ( بر عمل بما انزله فی کتابه العزیز)"
به نظر شما می توان، اما به نظر خواننده منصف و نیز جمال مبارک و دانشمندان بهائی (آنچنانکه کمی پیشتر ذکر گردید) نمی توان. هر کسی مختصر آشنایی با متون مذهبی داشته باشد خواهد دانست که آن نحوه سلام و صلوات به پیامبر و آل و اصحاب او (الصلوة و السلام علی الذی به انتهت النبوة ... و علی آله و اصحابه) ویژه رسول اکرم است.
ظهور جمال مبارک هم به ادعای ایشان ظهور خدا بوده و چندان با نبوت همراه نبوده است. وحی و کتاب هم بیشتر از آن که بر ایشان نازل شود، از ایشان صدور پیدا می کرده است، چه این که ایشان مدعی بوده اند که مانند خدا مشرق وحی و مرسل رسل و منزل کتب هستند. جمال مبارک درکلام مزبور از فردی صحبت می کنند که وحی بوجود او انقطاع پیدا کرده است. آیا قرار است در زمان حیات جمال مبارک و در حالیکه وحی بر ایشان نازل می شده، وحی به انقطاع نیز دچار شده باشد؟
فرموده اید:
"در انتها بد نیست دو مطلب دیگر را نیز جهت مزید اطلاع شما و سایر خوانندگان محترم عرض کنم آن اینکه :
الف –پیامبران از نظر آئین بهایی دارای دو مقامند : توحید – تحدید . اما مقام توحید آن جوهره الهیست که در وجود همه رسولان به ودیعه گذاشته شده در این مقام همه پیامبران یکی محسوب میشوند و از نام و رسم ایشان در اینجا اثری نیست این مقام مؤید این کلام قرآن مجید "لا نفرق بین احد من رسله" ( سوره بقره 285 ) میباشد . این مقام روحانیت صرف است و مادیات و جسمانیات را در آن نشانی نیست در این مقام همه پیامبران الهی شمس انوار الهی هستند در این مقام شمس محمدی با شمس عیسوی تفاوتی ندارد حضرت محمد همان رتبه را دارد که حضرت موسی یا عیسی داشته است حضرت محمد مصطفی ( ص ) هم اول است و هم خاتم ، حضرت آدم هم اولین رسول الهیست و هم آخرین آن ... مثال خورشید است که همیشه یکی است ولی در نقاط مختلف ارض طلوع میکند . در کتاب مقدس آیه 17 از اصحاح اول مکاشفات یوحنا آمده است : " حضرت عیسی را دیدم مانند میتی در نزد قدمهای آن حضرت افتادم پس دست راست خود را بر من نهاد در حالی که میفرمود مترس منم ، او که اول است و آخر ."
اما مقام تحدید ، بسته به شرایط زمانی و مکانی ظهور پیامبر دارد خورشید الهی یکیست ولی نقطه طلوعش فرق میکند اینجاست که یکی بودا نام میگیرد دیگری زرتشت و یکی محمد ( ص ) میشود و دیگری بهاء الله جل ثنا ئه . "
جا دارد از شما بابت این که پس از ارائه توجیهاتی قابل قبول و درخور برای بیانات جناب بهاءالله، از تلاش برای افزایش اطلاع خوانندگان نیز دریغ نمی کنید تشکر به عمل بیاید.
برای آن مطالب مورد اشاره شما در بیان مقام توحید انبیا و ذکر اولیت و آخریت بر ایشان، جناب بهاءالله به تبعیت از جناب باب دلایلی را ارائه فرمودند که دلالت هر کدام بر مراد جمال مبارک، در کنار نحوه نقل استنادات مورد استفاده ایشان، مخدوش و غیرقابل قبول است. یکی از دلائل ایشان استناد به همان عبارت سوره بقره ("لا نفرق بین احد من رسله") است. "فرق" در قرآن به معنای جدایی بکار رفته است و نه تفاوت. و "فرق قائل نشدن" به معنای جدایی نیانداختن است و نه یکسان دانستن و بی تفاوت (از جهت اسم و رسم و نشان و صفت) خواندن:
"فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِه" (آیه 102، سوره بقره)
" و از آن دو، آنچه را مىآموختند که بتوانند به وسیله آن، میان مرد و همسرش جدایى بیفکنند"
"قالَ یَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْیَتی وَ لا بِرَأْسی إِنِّی خَشیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنی إِسْرائیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلی" (آیه 94، سوره بقره)
"(هارون) گفت اى فرزند مادرم، ریش و سر مرا مگیر، براستی که من ترسیدم بگویى که میان بنى اسرائیل جدایی انداختى، و سفارش مرا به کار نبستى"
"إِنَّ الَّذینَ یَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُریدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُریدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً " (آیه 150، سوره نساء)
"کسانى که به خدا و پیامبرانِ او کفر می ورزند، و مىخواهند میان خدا و پیامبرانش جدایی بیافکنند، و مىگویند به بعضى ایمان مىآوریم، و به بعضى کفر می ورزیم و مىخواهند بجز آن، راهى براى خود انتخاب کنند"
به هر حال اگر لازم بود می توان به بررسی این موضوع نیز پرداخت.
در مورد نقلی که از مکاشفات یوحنا داشته اید نیز بایدعرض کنم، میزان اعتبار اناجیل چهارگانه موجود و استناد آنها به واقعیتهای زندگی و بیانات حضرت عیسی، چه از جهت تاریخی و چه از لحاظ اسلامی محل بحث و گفتگوست. چه رسد به "مکاشفات یوحنا"، که مکاشفات یوحنا (کسی که حتی از شخصیت تاریخی او نیز اطلاع دقیقی در دست نیست) است و نه چیزی بیشتر از آن. برای به پا داشتن اعتقادات اساسی به استنادات معتبرتری نیاز است.
علاوه بر این، حرفهای شما در ذکر اولیت و آخریت برای انبیا ارتباط چندانی با سخنان جمال مبارک که در بحث مورد اشاره قرار گرفته است ندارد. "انبیا" به هر معنایی اگر اول یا آخر باشند یا نباشند، جناب بهاءالله در آن سخنان، از ختم و انطوی و پایان یافتن و انقطاع "نبوت" و "رسالت" و "وحی"، بوجود پیامبر خاتم صحبت نموده اند.
فرموده اید:
"ب – در رابطه با چگونگی نزول وحی بر حضرت بهاء الله هیکل مبارک در لوح شیخ و لوح هیکل این امر را توضیح فرموده اند که نظر شما را به قسمتی از لوح شیخ جلب میکنم که دیگر دنبال کلمه ای در آثار حضرت بهاء الله که انقطاع وحی را پس از پیامبر اسلام اعلام کرده باشند ، نگردید اما لوح مذکور : " در ایام توقف در سجن ارض طاء اگر چه نوم از زحمت سلاسل و روائح منتنه قلیل بود ولیکن بعضی از اوقات که دست میداد احساس می شد از جهت اعلای راس چیزی بر صدر میریخت بمثابه رودخانه عظیمی که از قله جبل باذخ رفیعی بر ارض بریزد وبآن جهت از جمیع اعضا آثار نار ظاهر و در آن حین لسان قرآئت مینمود آنچه را که اصغاء آن احدی قادر نه . " "
جناب دوستی، "حضرت بهاء الله"، "در آثار" خود، "انقطاع وحی را پس از پیامبر اسلام اعلام کرده"اند. شما می توانید این مطلب را نادیده بگیرید و از کنارش بگذرید اما نمی توانید وجود آنرا انکار نمائید.
استناد جدیدتان هم بهتر است به گونه ای معنا شود که با سایر ادعاها و اظهار نظرهای جمال مبارک در مورد وحی و نبوت و رسالت تناقضی نداشته باشد.
4- فرموده اید:
"اما مطلبی که در مورد حضرت اعلی نوشته اید نیز دارای ایراداتی است که مختصرا" توضیح میدهم تا انشاء الله رفع مشکل شود و دیگر دیانت بابی را فرقه ای از اسلام نشمارید . در ابتدا باید خدمتتان عرض کنم که بنظر بنده داستان زندگی پیامبران بسیار بهم شبیه است و در واقع سنت الهی همواره تکرار میشود تا انسانها عبرت گیرند و با پیامبر عصرشان ، آن نکنند که مردمان نادان در عصر پیامبران گذشته کردند همه پیامبران در ابتدای بعثت - شاید - چون نمی خواستند موجب بلوا و آشوب گردند لذا به اظهار امر خفی پرداخته اند تا اذهان عمومی کم کم با پیام الهی آشنا شود سپس به اظهار امر علنی و عمومی مبادرت فرموده اند حضرت عیسی تا زمان شهادت هیچگاه خود را بنیانگذار دین جدید نخواندند و همواره ناجی قوم یهود ، خود را معرفی کردند حضرت محمد نیز در 13 سال اول ظهورشان در مکه به اظهار امر خفی میپرداختند و به جذب نفوس مستعد پذیرش پیام الهی مشغول بودند حتما" ماجرای آن مجلس معروف که سران قریش در ابتدای ظهور حضرت محمد ( ص ) گرفتند و بزعم خود میخواستند حضرتشان را محکوم کنند را شنیده اید که در آنجا ابولهب ، حضرت محمد را به دشمنی با قریش محکوم کرد و حضرتشان هیچ سخنی نگفتند و خاموش نشستند ( رسالات میزا ملکم خان ناظم الدوله ، نشر نی 1381) پس طبق همین سنت الهی حضرت اعلی در ابتدای ظهور پیامبریشان برای پیدا کردن نفوس مؤمن و مستعد خود را باب امام زمان معرفی کردند و آن تفسیری را هم که نوشته اید دلیل محکمی بر همان روش پیامبران پیشین است چه که این تفسیر اولین بیانات حضرتشان میباشد که در اولین لحظات بعثتشان به اولین مؤمن بابی (که آن زمان هنوز مسلمان بود ) یعنی ملا حسین ابلاغ شد تا وی با شنیدن کلام وحی ایمان آورد پس بکار بردن کلمه " باب " لازمه آن لحظه بوده است و شاید اگر خود را در آن لحظه پیامبر جدید میخواندند ملاحسین بر می آشفت و رفتار نادرستی انجام میداد ( مانند حادثه بدشت که یکی از بابیان بادیدن نسخ یکی از قوانین اسلام توسط جناب طاهره گلوی خود را برید ) ولی پس از آن ، اظهار امر را تدریجا" انجام دادند و با نسخ قوانین دیانت پیشین و جایگزین کردن آنها با احکام و تعالیم جدید ، دیانت بابی را بنیان گذاشتند و کتاب جدید دیانت بابی را بنام " بیان " جایگزین قرآن کریم برای بابیان کردند پس دوست عزیز وقتی دیانتی ، کتاب آسمانی جدیدی دارد و پیامبر مستقلی با احکام وتعالیم کاملا" متفاوت با اسلام را ارائه داده است حتی پیروانش بنام بابی خوانده میشوند نه مسلمان"
آقای فاران دوستی، باید عرض کنم آنچه شما بیان فرمودید بیشتر از آن که گویای شباهت داستان زندگی جناب باب با پیامبران الهی باشد، نشان دهنده اختلاف داستان ایشان با داستان انبیاست. انبیای الهی هیچ گاه در اصل ادعای خود حرفهای متناقض نزده اند (و اگر زده بودند مطمئنا پیامبر الهی نبودند). حضرت عیسی به شهادت قرآن خود را از همان زمان که در مهد بود، پیامبر و صاحب کتاب خوانده اند (فأشارت إلیه قالوا کیف نکلّم من کان فى المهد صبیّاً (29) قال إنّی عبدالله آتانی الکتاب وجعلنی نبیا (30) – سوره مریم). پیامبر خاتم نیز از زمانی که به نبوت مبعوث شد، در مقام تلبیغ عمومی یا غیر عمومی آیین، برای مخاطبین از وحی آسمانی و شوون نبوت سخن به میان آورده اند. اما جناب باب در لحظه آغاز بعثت، برای ملاحسین بشروئی که "باب الباب" و "اول من آمن" به آن جناب بوده اند، خود را باب شخصی غایب عنوان نموده اند، و تا انتها نیز بر مبنای همین ادعا، "باب" خوانده شده اند؛
"آغاز گفتار نمود و مقام بابیت اظهار و از کلمه ی بابیت مراد او چنان بود که من واسطه فیوضات از شخص بزرگواری هستم که هنوز در پس پرده عزت است و دارنده کمالات بی حصر و حد، به اراده ی او متحرکم و به حبل ولایش متمسک و در نخستین کتابی که در تفسیر یوسف مرقوم نموده در جمیع مواضع خطاب هایی به آن شخص غائب که از او مستفید و مستفیض بوده نموده و استمداد در تمهید مبانی خویش جسته و تمنای فدای جان در سبیل محبتش نموده و از جمله این عبارت است: یا بقیةالله قد فدیت بکلی لک و رضیت السب فی سبیلک و ما تمنیت الا القتل فی محبتک" (مقاله ی شخصی سیاح، جناب عبدالبهاء، صفحه ی 2)"
مراجعه به عبارات آغازین کتاب قیوم اسماء که جمال مبارک آنرا "اول و اعظم و اکبر جمیع کتب" می دانند (کتاب ایقان، صفحه ی 153) و شما نیز آنرا "کلام وحی" می دانید، نشان می دهد این شخص غائب که بوده، و جناب باب فیوضات و آیات خود را از جانب چه شخصی معرفی نموده اند، و تمنای فدای جان در سبیل محبت چه فردی داشته اند؛ عباراتی که حبیب نیز در نوشته خویش آنرا مورد اشاره قرار داده اند:
"الله قد قدّر أن یخرج ذالک الکتاب فی تفسیر أحسن القصص من عند محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسى بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب على عبده لیکون حجة الله من عند الذکر على العالین بلیغا"(خداوند تقدیر کرده است که این کتاب را در تفسیر احسن القصص (سوره یوسف) از جانب محمد بن الحسن فرزند علی ... فرزند علی بن ابی طالب بر بنده اش خارج سازد تا حجت بلیغ خدا از جانب ذکر (جناب میرزا علی محمد) برعالمیان باشد"
لذاست که اصل ادعای جناب باب – ادعایی که ایشان بر اساسش "حجت بلیغ" یا دلیل رسا و آشکار خود را بنا نهاده اند وتا انتها نیز بر مبنای همان ادعا نام گرفته اند – بابیت و وساطت از جانب ولی عصر بوده است، و اگر پس از آن ادعایی منافی این سخن و یا معارض با تصدیق حضرت بقیة الله حجة بن الحسن به میان آمده است، ادعاهای عنوان شده را باید به حساب انشعاب از باور نخستین جناب باب تلقی نمود.
فرموده اید:
" براستی در تعجبم چرا شما اصرار دارید بگویید دیانت بابیه فرقه ای از اسلام است چون طبق همین روش منحصر بفردتان اسلام راهم میتوان فرقه ای از یهودیت دانست چرا که حداقل بسیاری از تعالیم و احکام یهودیت در اسلام تکرار شده ولی بین بابیه و اسلام تفاوت بسیار است و... "
انصافا روشی که شما برای معرفی اسلام به عنوان فرقه ای از یهودیت بکار بسته اید همان روشی است که جناب حبیب برای نشان دادن چگونگی انشعاب آیین بابی از اسلام بیان داشته اند.
5- گفته اید:
"مطلب ادامه خواهد داشت "
آقای دوستی، شاید بد نباشد که بجای پرداختن به بندهای جدید و جدیدتر، نخست تکلیف همان بنده آغازین را روشن نمایید.
ضمنا جا دارد از شما بابت این که در مراجع خود نیز مانند متن مقاله، از نقدهای محتوایی وارد بر بخش اول پاسختان هیچ ذکری به میان نیاورده اید تشکر به عمل بیاید.
در هر حال دوستان می توانند برای مشاهده گفتگوها پیرامون بخش نخست پاسخ جناب دوستی به آدرس زیر مراجعه نمایند:
http://negahe-tarikhy.blogfa.com/comments/?blogid=negahe-tarikhy&postid=16&timezone=12642
با آرزوی سعادتمندی
فرید، 23 اسفند 1387
|
|  |